تازه های سایت
خانه » آخرین عناوین باشگاه نویسندگان سایبری » حکمت و معرفت(فرهنگی) » چشمهایت را بر روی زمین ببند … تا عازم آسمان شوی
نام نویسی باشگاه نویسندگان سایبری
چشمهایت را بر روی زمین ببند … تا عازم آسمان شوی

چشمهایت را بر روی زمین ببند … تا عازم آسمان شوی

رفتیم و هوایی شدیم … غروب دو کوهه دلهایمان را ربود و خاک معطر فکه عقلمان را… کوله های دلبستگی هامان میان سیم های خاردار هویزه جا ماند روحمان راهی معراج شد…

فریاد زدند: نروید ؛ منطقه پاکسازی نیست ! دلمان  رفت و از تعلقات پاکیزه گشتیم و آشنای سید که میگفت: بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند . راحلان ، طریق عشق میرانند .

رفتیم و مجنون شدیم ، آواره خاکریز های طلائیه و سر گشته نخل های بی سر فتح ‌المبین . به سه راهی شهادت رسیدیم : خدا بود و آسمان بود و نور…

خدا را برگزیدیم و بی پروا شدیم ، قربت خاک های غریب شلمچه غربت قریب حسین بن علی را متذکر شد : دستمان به بارگاه شش گوشه اش نرسید ( با اشکهایمان بر ضریح طلائی اش حلقه ای و بر  دست های علمدارش بوسه ای …) . کبوتر دل بی قرار شد تشنه  وصال بود ، راهی کربلایش نمودیم و بی دل شدیم و در وادی انتظار  ماندیم …

رفتیم و هوایی شدیم…

با سنگینی کوله های پر از سوغاتی و به سبکی دلهای بی قرار برگشتیم ، بی دلیمان : برگشتیم و گرفتار شدیم . ناگاه میان این زرق و برق های این شهر رنگین و با جذبه های دروغین محاصره شدیم . بی دلی بدادمان رسید : ماسک های پرهیز تان را بزنید که هوای زمانه گناه آلود است….

عده ای غفلت کردیم ؛ بیمار شدیم  و عده ای ماندیم ؛ بی تاب شدیم!

باز صبح کاذب و باز  چلچراغ وسوسه های پنهان هویدا مشغولمان کرد تا غروب دو کوهه را _ آن غروب غریب_ از چشمهایمان برباید.

دل ندا داد‌: ظلمتی بیش نیست، به آسمان خیره شوید! افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان! سرهایمان رو به آسمان داشت وسوسه های غرور و تکبر به ستایشمان نشستند تا عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل : رو به خاک کنید…  دریغا که سنگ فرشهای مرمرین تجمل چشمهای ظاهر بین ما را خیره کرد. سنگ فرش ها آیینه ای شدند عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک

رفتیم و هوایی شدیم!

رفتيم و هوايي شديم ... غروب دو كوهه دلهايمان را ربود و خاك معطر فكه عقلمان را... كوله هاي دلبستگي هامان ميان سيم هاي خاردار هويزه جا ماند روحمان راهي معراج شد... فرياد زدند: نرويد ؛ منطقه پاكسازي نيست ! دلمان  رفت و از تعلقات پاكيزه گشتيم و آشناي سيد كه ميگفت: بگذار عاقلان تو را به ماندن بخوانند . راحلان ، طريق عشق ميرانند . رفتيم و مجنون شديم ، آواره خاكريز هاي طلائيه و سر گشته نخل هاي بي سر فتح ‌المبين . به سه راهي شهادت رسيديم : خدا بود و آسمان بود و نور... خدا را…

بازنگری

امتیاز کل

خلاصه: دريغا كه سنگ فرشهاي مرمرين تجمل چشمهاي ظاهر بين ما را خيره كرد. سنگ فرش ها آيينه اي شدند عده اي به خود نگريستيم و اندكي به خاك رفتيم و هوايي شديم!

امتیاز کاربران: 5 ( 1 رای)
0

یک نظر

  1. کاش همانجا مانده بودیم و دل از خاک برنمی داشتیم
    و ای کاش وقتی که برگشتیم یادمان نمی رفت که کجا بودیم چه قول هایی دادیم
    حالا با چه رویی دوباره عازم شویم
    برای چه
    چه بگوئیم دوباره روسیاهی

پاسخ دهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


× 2 = دو

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>