تازه های سایت
نام نویسی باشگاه نویسندگان سایبری

داستان طنز رفتن به جبهه…

سال ۵۹ بود که جنگ شروع شد . رفقای ما به جبهه آمدند و ما هم دلمان هوای جبهه کرد. سال ۶۰ اول دبیرستان بود که دلمان هوای جبهه کرد.
از ما اسرار به جبهه رفتن و از سپاه انکار که شما کوچولو هستید و نمی توانیم شما رو به جبهه ببریم.
می گفتند : شما متولد ۱۳۴۶ هستی و اگر ۴۴ بودی به جبهه می بردیمت.
با خود گفتم : من شنیده ام که دوستانم در شناسنامه های خود دست می برند ، خوب من هم شناسنامه را دست کاری می کنم و به جبهه می روم.
رفتم و شناسنامه را پیدا کردم و در آن دست بردم و با خودکار شش را به چهار تبدیل کردیم و رفتیم به سپاه قم.
به سپاه قم رفتم و گفتم : سلام برادر
گفت : سلام
گفتم : ما می خواهیم برویم جبهه (در کپی هم دست نبرده بودم ، در اصل شناسنامه دست برده بودم.)
یه نگاهی به من انداخت و گفت: بچه کور خوندی ، عددش رو درست کردی ، اما حروفش رو درست نکردی
خلاصه ما را از بسیج خارج کردند و ما هم امدیم خانه و در این فکر بودیم که با این شناسنامه که در آن دست برده ایم چه کنیم ؟ با خودکار هم در آن دست برده بودیم ، با جوهر پاک کن افتادیم به جان این شناسنامه و فشار همان و فشار همان ، شناسنامه سوراخ شد.
به پدرم گفتم : بابا ما این کارها رو کریم و …
شناسنامه رو بردند و عوض کردند و یک شناسنامه نو به ما دادند.
دیدیم این نقشه ما نگرفت و باید یک کار دیگر بکنیم.
آن موقع ها ما اول دبیرستان رشته تحصیلیمان مشخص شده بود و از انجا که ضریب هوشیمان بالا بود و مثل شما پایین نبود ، ریاضیات و ادبیات و تجربی و فیزیک قبول نشده بویدم ، رشته بهداشت آنهم خدمات قبول شده بویدم. (خنده حضار)
رشته بهداشت قبول شده بودیم و یک کتاب قطور امداد گری داشتیم و در ان اموزش هایی داده شده بود.
رفتیم سپاه و اسرار کردیم که ما را به جبهه ببرید و آنها هم ناراحت که این را از در انداختیم بیرون و باز هم باز گشته است.
حاج حسین یکتا : بچه ها اسرار بر امر حق داشته باشید. یه چیزی فهمیدید خوبه آن را ول نکنید ، اولش سخت است ، اما بعد که ملکه میشه راحت می شه . اسرار بر امر حق ، می بینی گناهه ولی ترکش کن..(یه ذره تحمل کن بعد سهل میشه)
از ما اسرار و از سپاه انکارو بالاخره قبول کردند و چهل تن از دوستان ما رو قبول کرند که به جبهه برویم و تا آخر جنگ از ان چهل نفر چیزی باقی نماند….
ساکمون رو بستیم وقبول کردند در سال ۶۰ به عنوان امداد گ به جبهه برویم و همه رفتیم سپاه قم و گفتیم : سلام برادر : این ساک ما ، این ثبت نام ما ، این کار مات موم شده..
گفتند کجا ؟
گفتیم :جبهه دیگه ؟ همه رفتند به کربلا رسیدند و ما موندیم.
گفتند : نــه شما درسته ثبت نامتون حل شد درستون حل شد ، ولی شما باید برید اموزش ببینید .
گفتیم : آموزش چی چیه دیگه ؟
گفتند : باید دوره ببینید
گفتم : بابا ما دوره دیدیم بلدیم و ..
ما رو بردند بیمارستان ایت الله گلپایگانی قم
یک دوره تئوری اکادمیک برای ما گذاشتند ، یک روز خرگوش اوردند ، یک روز موش اوردند یک روز جراح آوردند ، ارتوپد اوردند و ..
خلاصه دوره تمام شد و رفتیم سپاه وآماده رفتن ، آمدیم خانه و مادرمان آب ریخت پشت سرمان و آجیل گذاشت تو ساکمون و رفتیم سپاه قم..
گفتند : چیه ؟
گفتیم : می خواهیم بریم جبهه
گفتند : نه شما باید بردی آموزش ببیند
گفتیم : آموزش چیه ؟
گفتند شما دوره عملی نگذروندید
گفتیم : مگه ما تریاکی هستیم که بریم دوره عملی ببینیم؟
گفتند : نه این دوره ها شما دید دوره تئوری است و باید دوره عملی هم ببینید
ما رو بردند بیمارستان نکوئی قم در اورژانس ، اونجا هم بیمار و مریض و تصادفی می اوردند وما می ترسیدیم ، بالاخره به هر وضعی بود گذروندیم دوره را و برگشتیم خانه و خداحافظی و وداع و مامانمون ساکمون رو بست و آجیل گذاشت تو ساکمون و آب پاشید پشت سرمون (خنده حضار) و رفتیم سپاه قم..
جبهه رفتن حسین یکتا (۲)
گفتند :کجا
گفتیم :جبهه
گفتند : نه آموزش باید ببینید.
گفتیم : بابا همه رسیدند به کربلا ما جاموندیم ، بیا بابات خوب ننت خوب مارو وردار ببر جبهه
گفتند : نه باید آموزش ببینید
قصه ما بسر نرسید ، تازه خاطره ما شروع شد
ما رو بردند قسمت تزریقات بیمارستان نکویی و گفتند شما باید آمپول بزنید ، یه بچه اول دبیرستان ؟ آمپول زده بودیم ولی به متکا ، نه به آدم..
بالاخره ما را بردند و ما می ترسیدیم آمپول بزنیم و اولین آمپولی که زدیم به یک پیرمرد بود که از کوره های آجر پزی قم آمده بود .
پیرمرد گفت : بچه این آمپول ما رو می زنی ؟
گفتم آمپولیت چیه ؟
گفت : پینیسیلین
گفتم : خدا بخیر بگذرونه ، پینیسیلین تست داره ، حساسیت داره و اون موقع هم آمپول ها از این سرنج های کوچولوی پلاستیکی نبود که الان شما می زنید. شیشه ای و بزرگ بود و در آب جوش و وایتکس و ریکا می جوشاندند و می دادند به نفر بعدی…
اینطور نبود که سوزن و سرنج را دور اندازند ، استریل می کردند و به نفر بعدی می دادند.
آمپول ها هم بزرگ بود و در دست من بچه اول دبیرستانی جا نمی شد.
به هر بدبختی بود به پیرمرد گفتم : برو پشت اون پرده سفید غسالخانه بخواب تا من بیایم.
پیرمرد رفت پشت پرده سفیده و ما هم یه عزایی گرفتیم سر این آب مقطر و شیشه و پودر و …
به هر بدبختی شیشه رو شکستیم و آن موقع هم پلاستیکی نبود و پودرو و آب مقطر را ریختیم درون آمپول و سرنج را فشار دادیم و هواگیری کردیم و رفتیم بالای سر پیرمرد.
سرنگ را زدیم و رفت داخل بدن پیرمرد و هر چه فشار دادیم خالی نمی شد.
با خود گفتم : نمی شود که ؟ این آمپول باید زده بشه تا ما بتوانیم برویم جبهه و اگر این نره ما جبهه نمی ریم و پاسداره ما رو رد می کنه و از ما اسرار و از اونجایی که قرار شد در امر حق اسرار کنیم دو تا انگشت را گذاشتم روی سرنگ (اون پودر درون سرنگ خشک شده بود و از درون لوله سرنگ رد نمی شد) دو تا انگشت را گذاشتم زیر پیستون و تو تا شصت را گذاشتم رو پیستون و با فشار که این برود ، سزن از ته آمپول در آمد و مایع درون آن خالی شد.
یپرمد می گفت :بچه چی کاری می کنی ؟ من یخ کردم ؟ گفتم :جیگرت خنک باشه الان درستش می کنم..
گرفتم با دست سوزن رو کشیدم بیرون و با باند تمیز کردم و با خانم پرستار گفتم : خانم بیا ما گند زدیم ، این پاسداره نفهمه یه دفعه ما رو رد کنه و ما رو جبهه نبرند ؟
خلاصه خانم پرستار امد و آمپول را زد و ما شدیم آمپول زن و خیلی محترمانه و جنتل من و متخصص وارد جبهه شدیم.
خلاصه وارد جبهه شدیم و جنگ و جبهه و قطعنامه و ..
بعد از جنگ رفتیم و کربلا ، زمان صدام هم نمی گذاشتند ، بلند گو با خود ببریم و مداح ما در کاظمین و نجف آن قدر خواند تا گلویش گرفت .
گفت : حیار بیا یه آمپول (کورتون) بزن من گلوم باز بشه ، گفتم : مرتضی بیاد از خیرش بگذر ، ما یه دفعه آمپول زدیم و خرابکاری کردیم و بیا یه امپول بزدن
رفت از عراقی ها الکل گرفت و برگشت و ما آمپول را زدیم و وقتی امدیم با الکل محل زخم را تمیز کنیم دیدیم شروع کرد به فریاد زدن که :سوختم ، اتش گرفتم و ..
نگاه کردم دیدم ، اشتباه به جای الکل از عراقی ها جوهر نمک برای تمیز کردن توالت گرفته است و از سوراخ زخم رفته و داخل و بدن وی به سوزش افتاده است..
خلاصه این بود آمپول زدن ما از کربلا خمینی تا کربلای حسینی…

سال ۵۹ بود که جنگ شروع شد . رفقای ما به جبهه آمدند و ما هم دلمان هوای جبهه کرد. سال ۶۰ اول دبیرستان بود که دلمان هوای جبهه کرد. از ما اسرار به جبهه رفتن و از سپاه انکار که شما کوچولو هستید و نمی توانیم شما رو به جبهه ببریم. می گفتند : شما متولد ۱۳۴۶ هستی و اگر ۴۴ بودی به جبهه می بردیمت. با خود گفتم : من شنیده ام که دوستانم در شناسنامه های خود دست می برند ، خوب من هم شناسنامه را دست کاری می کنم و به جبهه می روم. رفتم و…

بازنگری

امتیاز کل

خلاصه: ماجرای رفتن حاج حسین یکتا از کربلای خمینی تا کربلای حسینی///سرنگ را زدیم و رفت داخل بدن پیرمرد و هر چه فشار دادیم خالی نمی شد/با خود گفتم:این آمپول باید زده بشه تا ما بتوانیم برویم جبهه و اگر این نره تو ، پاسداره ما رو رد می کنه اینبود که دو تا انگشت رو گذاشتم زیر پیستون و تو تا شصت را گذاشتم رو پیستون و با فشار که این برود...

امتیاز کاربران: 3.88 ( 4 رای)
0

پاسخ دهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


2 × = چهار

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>