تازه های سایت
نام نویسی باشگاه نویسندگان سایبری
هیس… بسیجی ها فریاد نمی زنند!

هیس… بسیجی ها فریاد نمی زنند!

متنی که در ادامه می خوانید از وبلاگ مبنا-۵۷ انتخاب شده است.
بیان واکنش ها و دغدغه های فکری نویسنده ی جوان و بسیجی این وبلاگ شاکله ی اصلی این خاطره را تشکیل می دهد ، اما زیرکی نگارنده در حسن ختام جالب توجه آن ، نقطه ی قوت دیگر این نوشتار به حساب می آید. در ادامه متن کامل این خاطره را بازخوانی می کنیم…

چند وقت پیش همراه چندتا از دوستای عزیزم برای دیدن فیلم “هیس… دخترها فریاد نمی زنند!” به سینما رفتیم…
اون روز قبل از این که از خونه بیرون برم به ذهنم خطور کرده بود که عکس دکتر جلیلی رو از روی صفحه ی گوشیم بردارم تا در یک اقدام “محافظه کارانه” مانع بروز “تنشی” دوباره بین جمع دوستانه مون بشم!
اما به هر حال یادم رفت که این کار رو بکنم و عکس، همونی که بود، موند…
رفتم به محل قرارمون و بعد از سلام و احوال پرسی با هم وارد سینما شدیم…
همین که نشستیم رو صندلی هامون، دوستم گفت: من یه گوشی جدید خریدم!.. من هم با ذوق گفتم: چه جالب، من هم همینطور! و دستم رو بردم تو کیفم که گوشیم رو دربیارم و بهش نشون بدم که یهو یادم اومد که… تصویر زمینه ام همون عکس احتمالا” “تنش زا”(!) هستش…

s-jalili01اما همین که گوشیم رو درمیاوردم، ناگهان…
مادر عزیزم بهم زنگ زدن…
و من تازه یادم اومد که صدای زنگ گوشیم…

این نوحه ی استاد آهنگرانه :

یا حسین…
یا حسین بر جبین ها بسته…
در تکاپو چو موج دریا…
تازه شد نهضت عاشورا…

آهنگران با همون شور و خروش همیشگیش…

و این گونه بود که خدای “حکیم” پاسخی “دندان شکن” در جهت مقابله با خودسانسوری یک بسیجی به من داد و به قول دکتر جلیلی “یک تو دهنی بزرگ(!)” نثار این بنده ی تا حدودی “محافظه کارش” کرد!

دور و بری هامون تو سینما زیر لب میخندیدن… ولی من ته دلم یه حس خیلی خوبی داشتم که وسیله ای شده بودم تا توی محیطی که تا به حال به کرّات توش رینگتون های آن چنانی خواننده های خارجی رو شنیده بودم، صدای “بلبل خمینی” به گوش همه برسه…

پی نوشت: چند روز بعد از اون روز، این فکر به ذهنم رسید که اسم این اتفاق رو برای خودم بذارم:
“هیس… بسیجی ها فریاد نمی زنند!”…
تا این کنایه ی تلخی باشه تو زندگیم که همیشه یادم بمونه…
اتفاقا”:

{{بسیجی ها “به موقع” باید باورهاشون رو “فریاد” بزنند…}}

برو به خانه ی نویسنده ی نوشتار

متنی که در ادامه می خوانید از وبلاگ مبنا-57 انتخاب شده است. بیان واکنش ها و دغدغه های فکری نویسنده ی جوان و بسیجی این وبلاگ شاکله ی اصلی این خاطره را تشکیل می دهد ، اما زیرکی نگارنده در حسن ختام جالب توجه آن ، نقطه ی قوت دیگر این نوشتار به حساب می آید. در ادامه متن کامل این خاطره را بازخوانی می کنیم... چند وقت پیش همراه چندتا از دوستای عزیزم برای دیدن فیلم "هیس... دخترها فریاد نمی زنند!" به سینما رفتیم... اون روز قبل از این که از خونه بیرون برم به ذهنم خطور کرده بود که…

بازنگری

امتیاز کل

خلاصه: نوشتار حاضر روایتگر بخشی از چالش های فکری اغلب جوانان جامعه ی ارزشی بسیج است که توسط نویسنده ی وبلاگ مبنا به بهترین نحو تشریح گردیده است.

امتیاز کاربران: 4.57 ( 5 رای)
0

۲ نظر

  1. سلام من خالقدادم دیگه برادر.
    اگر وقت کنم حتما.چون همونطور که میبینی وبلاگ خودمو دیر به دیر آپ می کنم.

    • سلام رضاجان
      ازاینکه به سایت خودت سرزدی ممنونم ، اما اولویت بندی کارها حداقل توقعی است که از اعضای شورای بسیج دانشگاه انتظار می ره!
      از آخرین فعالیت شما در سایت بسیج دانشگاه سال ها(!!!) می گذره درحالیکه تریبون بسیج دانشگاه ۱ لحظه هم نباید بدون فرمانده باقی بمونه!
      امیدوارم شاهد فعالیت بیش از پیشت در باشگاه سایبری دانشگاه پیام نور مشهد باشیم
      درپناه حق

پاسخ دهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


+ دو = 9

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>